|
ای کاش تمام رفتن هایمان بی بهانه بود ... و تمام نرفتن هایمان بی گلایه...! |
تـن تــو مثـه بهــاره و منـم پائيــــــز زردم پشتِ پرچينِ نـگاهت،لـونه کرده آهِ سردم بيـا دس بـزار تو دستـم،بپـريم تا اوجِ رؤيـا جـايی که قفس نباشه،توحريمه قصـه ی ما بپـريم مثه پــرنـده،از تن و قفس رهـا شيـم معني ي عاشـقي اينه؛که از آدمـا جدا شيم مي کشم طـرحِ لباتو رويِ بالِ شـاپـرک ها اثـرِ بــرترِ ســاله! قصــــه ي عاشـقي ي ما بـاورِ عاشــقي سختـه واســــه خيـليـا عزيـزم شـب ميـدونه و ستـاره،با سيـاهي در ستيزم طپشِ ثانيه هامي،حس خوب یه سلامی- اگه کفر نباشه میگم تو خدای غزلامی مثـه آدمـا نجيـبي،پُـر از احســاسِ عجيـبي يـه مسـافـرِغـريبـي ،تـو مسيـحِ بــر صليبـی روی هم رفته يه خوابی،تویِ ذهنِ شاپرکها .پيـله ی چشــاتو واکن،دل بِکن از آدمکــها
+ نوشته شده در جمعه 1388/02/04ساعت 21 توسط علی |
وقتیکه الفبای شعر را ردیف..ردیف راه می رفتم! عصای دستم شدی و راه و رسم واژه بزرگ کردن را یادم دادی و اینک غزل که می پوشم کودکی ام را ساز می زنی...
+ نوشته شده در شنبه 1387/12/03ساعت 21 توسط علی |
آدم از دست خودش سير که شد مي ميرد مثل پروانه کمي پير که شد مي ميرد زندگي پنجره اي رو به تماشاست،ولي بسته و خسته و دلگير که شد مي ميرد عشق،رقصيدن ماهي ست؛که اقيانوسي ست به دم و بازدمي دير که شد مي ميرد شعر،نيلوفر آبيست،شناور در عشق سهم يک برکه ي دلگير که شد مي ميرد گريه گاهي ملکوتي است ،غزل آلوده- بغض آلود و نفس گير که شد مي ميرد مرد آن است پلنگانه بتازد تا عشق بسته ي کُـنده و زنجير که شد مي ميرد.
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29ساعت 20 توسط علی |
اتفاق اتفاق از دستان تو ا ُف تاد - اما - من بودم که ش ک س ت م.
+ نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت 12 توسط علی |
تولد..... تا تورفتی واژه ها درگیر یک طوفان شدند واژه ها و دست هایم سست و بی ایمان شدند لب گشودم نام زیبای تو را ای ماه شب در همان شب که غزل ها زاده ی باران شدند سیب سرخی چیدم و این آدمک های نجیب مثل اختاپوس و شیطان بر سرم ویران شدند اسکلت های عجیبی راه خوابم را زدند مست و هم آواز با تو همدل و پیمان شدند باد می پاشد تو را در خواب پائیزی من ! از همان روزی که قلب واژه ها بی جان شدند رفتی و من مانده ام با کوله باری از غزل کاش می دیدی غزل ها زاده ی باران شدند. ![]()
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 0 توسط علی |
تو را گرگ ها به چاه انداختند و برادر ها زوزه ی بی گناهی را غزل کردند اما هنوز گرگ ها فرزند قابیل اند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28ساعت 0 توسط علی |
خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید: (( گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است! ))
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08ساعت 0 توسط علی |
حوا (1) مگر به دنيا آمدن! چگونه اتّفاق اُفتاد؟!!! وقتی که حوّا مغزِآدم را گاز زد حوا (2) کليدِ برق را، حوّا اول زده بود! ... و بعدها ، آدم اديسون شد!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/02ساعت 0 توسط علی |
چند شعر به کوتاهی عمر پروانه (۱) آغاز شد! جنگ میان تو ، واژه ، و غزل. - اما - من بودم که قافیه را باختم. ******* (۲) رنگ پریده ی آسمان را چشمان تو سر کشیده اند و پیاله ای ابر سهم کسی است! که از جنس تو باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت 0 توسط علی |
جمعه فردا هم جمعه بر رویِ دوشِ خورشيد سرک می کشد، ومن هميشه بویِ تو را، در اين روزِ مقدس لایِ گلبرگ هایِ محمدی استشمام می کنم می دانم می آئی و الفبایِ محبت را بر رویِ زمين می پاشی من هم فردایِ آن روز شعرهايم را می چينم و دسته دسته تقديمِ حضورِ سبزت می کنم. وقتی که می آئی- آسمان آبیِ آبی است و باران هم می بارد، آدميت از آدم نما ها فاصله می گيرد، زمين پوست می اندازد و روحِ هر کسی از چشمه چشمانِ تو، تن می شويد زمين پاک می شود ، مثلِ چشمانِ ساده و معصومت پرنده ها آهنگِ عجيبی سر می دهند!! انگار سال هاست گوشهايمان با اين آهنگ ها غريبه اند. به خواب می رويم فردا روزِ ديگری است. .......... و آدم زاده می شود.
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/19ساعت 0 توسط علی |