نيمة آذر به دنيا خنده زد، اعجازِ من
نقش مي بندد به بالِ قاصدك، پروازِ من
بويِ تردِ گيسوانت مستِ مستم مي كند
بوسه از كُنجِ لبانت مي،پرستم مي كند
آنشبي كه سرنوشتت را رقم مي زد خدا
قرعه را آن شب به نامِ ما رقم مي زد خدا
بويِ آدم، بويِ سيب و بويِ شيطان و هوس
اشتباهِ آدمك هايِ به ظاهر هم نفس
مثلِ برگي تازه از شاخه جدامان كرده اند
مثلِ بغضِ كهنه اي در سينه جامان كرده اند
اينك از پيله به چشمانت پناه آورده ام
يوسف ام آري، به كنعانت پناه آورده ام
بهترين فصلِ غزل هايِ مني رؤيايِ من
تا هميشه بر تنم پيراهني رؤيايِ من.
وقتي اومدي و ديدي،كه تو رو چش انتظارم
دنيا رو قدم زدي تو، رويِ ذهن ِ بيقرارم
پُرشدم پُر از ترانه، پر از احساسِ قشنگت
شستشو دادي نگامو،با صفايِ آب و رنگت
خدا ميدونه تو سهمِ دلِ من بودي از اول
دست تقدير رو دلامون،كاشته غنچه هاي تاول
مي كشم طرحِ نگاتو،رويِ پوستِ بادبادكها
تا بپاشي خنده هاتو، رو لبايِ قاصدكها
هفتا گل چيدي بيادِ روزاي تلخِ گذشته
پاك شد از ذهنِ من و تو،غربتِ شب فرشته
غزل از نفس مي افته تو كه نيستي در كنارم!
خط بزن گذشته ها رو، تو رو من چش انتظارم
پشت پا خوردن،شکستن،دلسپردن هایِ اجمالی
این همه دلداده و معشوق وعاشق هایِ پوشالی
ماه را خمیازه در خمیازه می خوابند تا رؤیا -
مَردهایِ عاری از احساس و دلبرهایِ جنجالی
رنگ و رو رفته است دل دادن در این ایامِ رنگارنگ
حاصلِ عشقِ کلاغ است و مترسک،زردیِ شالی
می زننداین آدمکها،صورتکهایِ قشنگی با -
چهره ای زیبا ولی،دل هایِ خوابِ از تپش خالی
می برد از یادمان احساسِ شاعر هایِ عاشق را
این همه دلداه و معشوق و عاشق هایِ پوشالی.
دیشب تمام ِابرها را گریه کردم
در حسرتِ امروز و فردا گریه کردم
رفتی و پروازِ پرستو گونه ات را
در سوگِ فردایِ غزل ها گریه کردم
هر لحظه می سوزم ولی باور نداری
در اوجِ مجنونی ی لیلا گریه کردم
مانند گل هایِ شقایق داغِ عشقت
می زد به زخم ِکهنه ام تا گریه کردم
رفتی خدا حافظ - تو را چشم انتظارم-
دور از تو من تنهایِ تنها گریه کردم.
قطره،دلش دریا می خواست.خیلی وقت بودکه به خدا گفته بود.
هربارخدا می گفت :
" از قطره تا دریا راهیست طولانی؛ راهی از رنج و عشق و صبوری.
هر قطره را لیاقت دریاشدن نیست.
"قطره عبور کرد و گذشت،قطره ایستاد و منجمد شد،
قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.
هر بار چیز تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت و
روزی رسید که خدا گفت :
"امروز روز توست؛ روز دریا شدن.
" و خدا قطره را به دریا برد.قطره طعم دریا را چشید و
طعم دریا شدن را.دیگر روز به خدا گفت :
"از دریا بزرگ تر ، از دریا بزرگ تر هم هست ؟"
خدا گفت : " آری هست ." قطره گفت : " من آن را می خواهم،
بزرگ ترین را ، بی نهایت را "
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت.
آدم ، عاشق بود.دنبال راهی بود تا عشقش را در آن بریزد.
اما هیچ راهی نبود تا سنگینی عشق را توان باشد.
قطره از قلب عاشق عبور کرد و از چشمش چکید.
خدا گفت :
" حالا تو بی نهایتی ،
چرا که تصویر من در اشک شبانه عاشق است ."
دوس دارم بميرم امَا نبينم اشكِ تو رو
يه سبد غزل آوردم بچينم اشكِ تو رو
بويِ تو غزل پيچم كرده شبا ساعت 10
ماه تو بركه ي چشاته بخدا ساعت 10
مي زارم دستِ قلم رو تويِ دست واژه ها
تا به تصوير بكشن چهره ي زيبايِ تورا
يه قدم مونده با اعجاز چشات زنده شم و-
تا ابد دس به قنوت آفريننده شم و-
گم بشم برم تو نبضِ لحظه ها قافيه شم
ذره،ذره تو دل ِثانيه ها تجزيه شم
بخونم نمازِ عشقو به نيابتِ نگات
گم بشم واسه هميشه تويِ چشمايِ سيات
پروانه ها به دنبالِ چه مي گردند ؟؟؟؟!!!!
وقتي كه اديسون
نبضِ پيله ها را ناديده گرفت!!!!!!!
در قرنِ ما،
شمع ها عقده ي كبريت دارند-
و شاعر ها
سردرگمِ قافيه
خوابِ رديف ها را
مي آشوبند .
تـن تــو مثـه بهــاره و منـم پائيــــــز زردم
پشتِ پرچينِ نـگاهت،لـونه کرده آهِ سردم
بيـا دس بـزار تو دستـم،بپـريم تا اوجِ رؤيـا
جـايی که قفس نباشه،توحريمه قصـه ی ما
بپـريم مثه پــرنـده،از تن و قفس رهـا شيـم
معني ي عاشـقي اينه؛که از آدمـا جدا شيم
مي کشم طـرحِ لباتو رويِ بالِ شـاپـرک ها
اثـرِ بــرترِ ســاله! قصــــه ي عاشـقي ي ما
بـاورِ عاشــقي سختـه واســــه خيـليـا عزيـزم
شـب ميـدونه و ستـاره،با سيـاهي در ستيزم
طپشِ ثانيه هامي،حس خوب یه سلامی-
اگه کفر نباشه میگم تو خدای غزلامی
مثـه آدمـا نجيـبي،پُـر از احســاسِ عجيـبي
يـه مسـافـرِغـريبـي ،تـو مسيـحِ بــر صليبـی
روی هم رفته يه خوابی،تویِ ذهنِ شاپرکها
.پيـله ی چشــاتو واکن،دل بِکن از آدمکــها

وقتیکه
الفبای شعر را
ردیف..ردیف
راه می رفتم!
عصای دستم شدی
و راه و رسم
واژه بزرگ کردن را
یادم دادی
و اینک
غزل که می پوشم
کودکی ام را
ساز می زنی...

آدم از دست خودش سير که شد مي ميرد
مثل پروانه کمي پير که شد مي ميرد
زندگي پنجره اي رو به تماشاست،ولي
بسته و خسته و دلگير که شد مي ميرد
عشق،رقصيدن ماهي ست؛که اقيانوسي ست
به دم و بازدمي دير که شد مي ميرد
شعر،نيلوفر آبيست،شناور در عشق
سهم يک برکه ي دلگير که شد مي ميرد
گريه گاهي ملکوتي است ،غزل آلوده-
بغض آلود و نفس گير که شد مي ميرد
مرد آن است پلنگانه بتازد تا عشق
بسته ي کُـنده و زنجير که شد مي ميرد.
