تبليغاتX
تنهامی روم که تنهایی تنها نماند
تنهامی روم که تنهایی تنها نماند
ای کاش تمام رفتن هایمان بی بهانه بود ... و تمام نرفتن هایمان بی گلایه...!
   علسا


 

 

خواب پائیزی

تا تو رفتی واژه ها در گیر یک طوفان شدند

واژه ها و دست هایم سست و بی ایمان شدند 

 

لب گشودم نام زیبای تو را ای ماه شب

در همان شب که غزل ها زاده باران شدند 

 

سیب سرخی چیدم و این آدمکهای نجیب

مثل اختاپوس و شیطان بر سرم ویران شدند 

 

اسکلت های عجیبی راه خوابم را زدند

مست و هم آغوش با تو همدل و پیمان شدند

 

باد می پاشد تو را در خواب پائیزی من

از همان روزی که قلب واژه ها بی جان شدند 

 

رفتی و من مانده ام با کوله باری از غزل

کاش می دیدی غزل ها زاده باران شدند.

  

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 1385/05/28 توسط علی کیانلویی
   علسا


 

تو برو .....

دلم از دستِ خودم سیر شد و ساده شکست

در همان پیچ و خم اول این جاده شکست

 

پُرم از حس نفس های مسیحائی تو

روح سر سبز غزل های مرا باده شکست

 

آمد از راه پر از غربت و تنهائی من

و چه ساده پر پرواز پریزاده شکست

 

سه دهه می گذرد از غل و زنجیر تنم

که دلم سنگ شد و با دل دلداده شکست

 

تو برو ، جاده و تنهائی و من همسفریم

دلم از دست خودم سیر شد و ساده شکست.

 

چاپ شده در مجله روزهای زندگی- ۱۵/۳/۸۶

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 1385/05/28 توسط علی کیانلویی
   علسا


 

 

 

تو نبودي!

اما من بودم و دريا و يك تخته سنگ كه لم زده بود سينة دريا را و

 ريشه اش درعمقِ نگاه تو محو شده بود.

 

بر رويِ آن تكه سنگ كه نسبتي داشت با تو . جواني چنباتمه زده بود

بغض هايش را تا صيد كند تنهائي اش را ،فارغ از اين كه:

 

 دريا به خوابي عميق فرو رفته بود كه عمقش را نمي شد از چشمانش فهميد.

 

هرَزگاهي موجي به سراغم مي آمد و خودش را به صورتم مي پاشيد و انتظار را

در دلم نيمه جان رها مي كرد.

 

هنوز بر اين باورم كه عشق چيز بدی است،

باراني كه ديشب باريد تنم را خاكستري كرد.

 

باران كه مي بارد يك جمله از تو در ذهنم جان مي گيرد.

 

" باران كه ببارد از دستِ چتر ها هم كاري ساخته نيست، ما اتفاقي هستيم كه افتاده ايم "

 

 

 

 

چه اتفاقي است كه باران مرا يك ريز مي باراند و آسمان مي نالد و

 سال هاست از خورشيد خبري نيست و ماه به مهمانيِ ستاره ها

 دور از چشمانم،  هم آغوشِ ابر ها به خواب رفته است.

 

بر رويِ تخته سنگي نشسته ام كه با آبيِ دريا نسبتي دارد، تو نيستي! اما من و دريا

تنگاتنگِ هم صيد مي كنيم خوابِ اتفاقي را كه خواهد افتاد.

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 1385/05/28 توسط علی کیانلویی
   علسا


 

رفت و پرِ پروازم شکست،

 

آسمان ابری شد و چشمانم بارانی. و درياکه موج هايش به خواب رفته بود.

 

ديگر صدائي از جزيره ،

 

جائی که عاشقان ، سرودِ جدائي سر می دادند.به گوش نمی رسيد.

 

پروانه ها سهمِ دلِ خود را به سوزِ شمع سپرده اند.

 

و بال هايشان را در غربتي تاريک،

 

 لفافة چشمانِ گُر گرفتة عاشقانِ دل سوخته می کردند.

 

تنها جسمی از اين تنِ تکيده باقي ست و روحی سرگردان ، که

 

به دنبالِ نيمة خود، به هر خرابه ای سرک می کشد.

 

تو در گوشه ای خزيده ای که مبادا آرامشِ از دست رفته ام را

 

در چشمانِ دخترِ دريا، که لقبش را فرشته ها به تو داده اند

 

 به جستجو بنشينم.

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 1385/05/28 توسط علی کیانلویی
   علسا


 

 

 

روزی خواهم رفت!

نميدانم! شايدفردا ، ولی خوب ميدانم هوا سرد است و دلگير.

حتی خورشيد در پشتِ ابرها لميده است و غزلِ رفتنم را به ابرها می پاشد

تا در نبودِ تو ابرها مرا ببارانند.

 

من هم در ميانِ غـُبار تنهائی ام مرگ را در آغوش می کِشم همان گونه که خواب،

کودکی ام را سالهاست در خود فرو بلعيده است.

چرا بي رحمانه چشمانم را از نگاهِ بغض آلودِ تو می گيرند؟

تو باور کن که بویِ خاکِ پايت را ، تا ابد همسايه ام.

اگر ديگر تو را در خواب و روياها نخواهم ديد،

اگرهر روز بی من زندگی را با چوبِ خط هايت به فردا می سپاری ،

تو باور کن که روحم را اجير خنده هایِ دلنشينت کرده ای.

 

خداوندا چرا ؟

خداوندا چرا حس می کنم بر گُرده مهتاب مهمانم، که هر شب در ميانِ اين همه آدم

تو را در حسرتِ يک لحظه ديدن هی ببارم.

تو باور کُن کِنار جويباری می نشينم و شعرِ با تو بودن را برایِ آب ميخوانم.

و اين را خوب ميدانم سحر بر ديدگانت آب می پاشی

که شعرِ ناتمامم تا ابد وردِ زبان گردد.

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 1385/05/28 توسط علی کیانلویی
   علسا


 

هنوز نگاهت را از من گرفته اي و حتي نيم نگاهي به من نمي اندازي.

 

تنهائي مثلِ خُوره به جانم افتاده است و خاطراتِ عاشقانه اي

 

 كه روحم را ذره، ذره مي ميراند.

 

 

تنها گناهِ تو اين است كه دل به دريا سپردي و با موج هايش روحت را شستشو،

 

و جرمِ من نچيدنِ سيبي كه هنوز بويِ بي گناهيِ هابيل دردستانم مست مي‌كند شيطان را.

 

جرم تو بي گناهي است و گناهِ من جرمی است كه در هيچ زميني نمي تواند ريشه زند

 

 و يا در چشمانِ تو زائيده شود.

 

 

 چترِ نگاهت را از زمين دلم دريغ كرده اي و در قحطيِ واژه ها

 

 سخت ترين مجازات را برايم روا داشته اي.

 

تا مي خواهم واژه ها را سر بزيرِ نگاهت كنم، شب مي شود و در تاريكي ،

 

هم آغوشِ يك سطرِ ماندهِ به ناگفته هايم، به خواب مي روم.

 

خوابي كه بدونِ هيچ دغدغه اي درد هايم را

 

در تو خلاصه مي كند و تو هم به نظاره مي نشيني تنِ تكيده ام را-

 

كه در حسرتِ صدايت هلهله مي زند مرگ را.

 

 

تو رفتي و من مانده ام با واژه هائي كه مهربان تر از ديروزند و

 

 غزل هائي كه روز به روز در تو مي شكنم، تا زاده شود پري زاده اي

 

 كه سهمِ تنهائي ام را ازچشمۀ چشمانش بنوشم.

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 1385/05/28 توسط علی کیانلویی
   علسا


 

بهار در راه است و تو كه تنت را با بويِ بهار نارنج ، شستشو مي دهي.

 

 

واژه هايت مثلِ اقوامِ باستانيِ ديارت ، پُر از حسِ مهرباني اند و

 

 

 زنده مي كند خوابِ هزار سالۀ شاخه نبات را .

 

 

خواجه از آن سويِ قافيه هايت نفس مي كشد و من هم

 

 

 شُماره مي كنم نفس هائي را كه در دستانِ اهورائيِ تو زاده مي شوند.

 

 

 

اسبت را زين كن ، هوايِ اينجا كمي تا قسمتي ابري است و

 

 

چشمانِ مهربانِ خدا، پشتِ ابرها ما را مي باراند .

 

 

و تو خوب مي داني:

 

 

 

"باران كه ببارد از دست چترها هم كاري ساخته نيست،

 

ما اتفاقي هستيم كه افتاده ايم."

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 1385/05/28 توسط علی کیانلویی
   علسا


 

 

 

 

ناباورانه در دلم پا نهادی ، واژه ها از تنت به پائين می افتاد.

 

وقتی واژه ها را می چيدم بویِ سيبِ تنت، سلول هایِ ذهنم را

 

 به قصّۀ آدم نزديک می کرد، که چگونه بهشت را به فردا سپرد.

 

 من هم خود را  به تو می سپارم تا گناهِ نکرده ام را

 

 در زيرِ شرمِ نگاهت بپوشانی.

 

شب که می شود! محوِ سياهیِ چشمانت می شوم و ديگر به آسمان و

 

 ستاره هايش زُل نمی زنم.

 

دستانِ لرزانم تارِ موهايت را می نوازد و ماهتاب با اشاره و لبخندی

 

 زمين را ميهمان می کند تا شب مأمنی شود برایِ خاطره هائی

 

 که تو زنده می کنی و نگاهِ خسته ام به پرستوی شکسته بالی

 

 که در کنجِ قفسی از بُغض، دور ازچشمانِ تو

 

 پرواز را در نیِ غُربت می نوازد.

 

تمامِ شعرهایِ آتشينم مديونِ نگاه هایِ گُــر گرفته توست.

 

بِبار!!

 

بِبار تا شکوفه بستنِ گُـل زخم هایِ کهنه ام را در سردترين فصلِ سال به نظاره بنشينی.

 

راستی يادت هست بيتوته ای را که سال ها ست زيرِ پلکِ چشمانت بنا کرده ام و

 

با مردمانِ چشمت به زندگی نشسته ام ؟

 

از تو می خواهم هيچ گاه چشمانت را به گريه  وامَداری، زيرا

 

 در يک چشم بر هم زدن سقفِ آرزوها بر سرم

 

 آوار خواهد شد.

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 1385/05/28 توسط علی کیانلویی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست