تبليغاتX
تنهامی روم که تنهایی تنها نماند
تنهامی روم که تنهایی تنها نماند
ای کاش تمام رفتن هایمان بی بهانه بود ... و تمام نرفتن هایمان بی گلایه...!
   علسا


 

 

چند شعر به کوتاهی عمر پروانه

 

(۱)

آغاز شد!

 

جنگ میان

 

تو ،

 

واژه ،

 

و غزل.

 

- اما - من بودم

 

که قافیه را باختم.

 

*******

 

(۲)

 

رنگ پریده ی آسمان را

 

چشمان تو

 

سر کشیده اند

 

و پیاله ای ابر

 

سهم کسی است!

 

که از جنس تو باشد.

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1387/07/21 توسط علی
   علسا


 

جمعه

فردا هم

 جمعه بر رویِ دوشِ خورشيد

سرک می کشد،

 ومن هميشه

 بویِ تو را، در اين روزِ مقدس

لایِ گلبرگ هایِ محمدی

 استشمام می کنم

می دانم می آئی

و الفبایِ محبت را

 بر رویِ زمين می پاشی

من هم فردایِ آن روز 

 شعرهايم را می چينم و

 دسته دسته تقديمِ حضورِ سبزت می کنم.

وقتی که  می آئی-

 آسمان آبیِ آبی است و باران هم می بارد،

آدميت از آدم نما ها فاصله می گيرد،

 زمين پوست می اندازد

 و روحِ هر کسی

 از چشمه چشمانِ تو، تن می شويد

زمين پاک می شود ،

 مثلِ چشمانِ ساده و معصومت

پرنده ها آهنگِ عجيبی سر می دهند!!

انگار سال هاست گوشهايمان

با اين آهنگ ها غريبه اند.

به خواب می رويم  

 فردا روزِ ديگری است.

.......... 

و آدم زاده می شود.

 

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 1387/07/19 توسط علی
   علسا


 

 

شبانه مي آئي

 

وپنجه در شلال ذهنم مي كشي

 

واژه هايم آرام مي گيرند

 

و-تو-

 

خواب شبانه ام را

 

به خواب،خواب مي بري. 

 

***************

 

او مرا زائید

 

و من واژه ها را

 

بهشت سهم قدم های او شد

 

و سهم من!!

 

خاک پای مادرم.

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1387/07/18 توسط علی
   علسا


 

وقتی برگی از درخت می افتد، ناخودآگاه زرد می شوم.

 

وتو مانند حوٌا آنسوی نيمه ام را می جوی!-

 

مي بارم بی آنکه بدانی در قحطی واژه ها چگونه خود را به دست يک قصيده بلند می سپارم

 

تا شايد تو را در غم نوشته هايم پيدا کنم.

 

به کدامين قصه عاشقانه دامن زنم که حس با تو بودن را نداشته و به کدامين شعر اقتدا

 

 که نگفته باشم دوستت دارم و به کدامين دلنوشته دل خوش تا آرامم کند.

 

انگار سال هاست هنوز به دنيا نيامده ام و راه رسيدن به خود را نيز گم کرده ام.

 

دلم را در هفت کوچه آن طرف تر، کنار يک درخت پير به خاک سپرده ام و

 

 روز رفتنم را فرياد مي کشم.

 

برگی از درخت می افتد، ناخود آگاه زرد می شوم و

 

بوی نم تند تنم زمين را دلگير می کند.

 

.......و حالا

 

 من مانده ام با دلی، که برای ديدن تو هر لحظه مرا می سوزاند.

 

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1387/07/16 توسط علی
   علسا


 

 

دلم از دست خودم سير شد و ساده شكست

در همان پيچ و خم اول اين جاده شكست

 

پرو از حس نفس هاي مسيحائي تو

روح سر سبز غزل هاي مرا باده شكست

 

آمد از راه پر از غربت و تنهائي من

و چه ساده پر پرواز پريزاده شكست

 

سه دهه مي گذرد از غل و زنجير تن ام

كه دلم سنگ شد و با دل دلداده شكست

 

تو برو جاده و تنهائي من همسفريم

دلم از دست خودم سير شد و ساده شكست.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1387/07/14 توسط علی
   علسا


 

  

 

 

بهار در راه است و تو كه تنت را

 

 

 با بويِ بهار نارنج ، شستشو مي دهي.

 

 

واژه هايت مثلِ اقوامِ باستانيِ ديارت ، پُر از حسِ مهرباني اند و

 

 

 زنده مي كند خوابِ هزار سالۀ شاخه نبات را .

 

 

خواجه از آن سويِ قافيه هايت نفس مي كشد و من هم

 

 

 شُماره مي كنم نفس هايم را كه در دستانِ اهورائيِ تو زاده مي شوند.

 

 

اسبت را زين كن ، هوايِ اينجا كمي تا قسمتي ابري است

 

 

 و چشمانِ مهربانِ خدا، پشتِ ابرها ما را مي باراند .

 

 

و تو خوب مي داني:

 

"باران كه ببارد از دست چترها هم كاري ساخته نيست،

 

ما اتفاقي هستيم كه افتاده ايم."

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 1387/07/12 توسط علی
   علسا


 

 

کنارِ ساحل به خواب رفته بودم،

 

موج هرزگاهی دستِ نوازشش را بر تنم می کشیدو آرام ،آرام،آرام لالائی اش را

 

 در گوشم زمزمه میکرد.

 

نگاهم در نگاهِ آسمان حل شد، آبیِ آبی شدم و تنم در شبی زیبا ستاره باران شدو پائیز

 

پرنده ای که در آنسویِ بهار لانه کرد.

 

... و تو نم نم اشک ات بارانی، که کهنگیِ زمین را می شُست.

 

تخم چشمانم تکانی خورد و تو زائیده شدی و از همان ثانیه چشمانم سبزِ سبز می بیند.

 

بگذار نشانی ات را دانه دانه برچینم!:از تنهائیِ ماه در شب،آرامشِ دریا،آسمان، شیدا،

 

گیتار، باران  و دستانم که هنوز گرمایِ دستت را حس نکرده است و پائیز

 

 که لباسش به تنم سبز نخواهد شد.

 

...و اینک قلم بهانه ای شدتا ببارم واژه هائی را که باآنها غریبه نیستی.

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1387/07/11 توسط علی
   ماه


 

ماه...! 

ای ماه تو از نیمه من با خبری

تا کی غم دور از تو و این دربدری

 

امروز گذشت و غم مهتاب دوباره-

حک کرده غمش بر دل سنگم اثری-

 

از سرخ ترین میوه ابلیس و هوس-

تا جذبه شیرین تو می زد تبری-

 

بر این تن پوسیده و مانند قفس

ای عشق تو از درد دلم با خبری

 

پائیز لباسش به تنم سبز نشد

رفتی غزلی مانده و چشمان تری.

 

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1387/07/09 توسط علی
   علسا


 

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدندفرشته پري به شاعر داد و

شاعر,شعري به فرشته.

 

شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش

بوي آسمان گرفت و فرشته ,شعر شاعر را زمزمه كرد و

 دهانش مزه عشق گرفت.


خدا گفت:ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هردوتان دشوار مي شود.

زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود,زمين برايش كوچك است؛

و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد,آسمان برايش تنگ.

فرشته دست شاعر را گرفت تا راه هاي آسمان را نشانش بدهد

 و شاعر بال فرشته را گرفت تا كوچه هاي زمين را به او معرفي كند.

 

شب كه هر دو به خانه برگشتند,روي بال هاي فرشته

قدري خاك بودو روي شانه هاي شاعر چندتا پر...


فرشته پيش شاعر آمد و گفت : مي خواهم عاشق شوم .
شاعر گفت : نه, توفرشته اي و عشق كار تو نيست .


فرشته اصرار كرد و اصرار كرد.


شاعر گفت :اما پيش از عاشقي بايد عصيان كرد واگر چنين كني

از بهشت اخراجت مي كنند.آياآدم وسرنوشت تلخش رافراموش كرده اي

 اما فرشته باز هم پافشاري كرد,آن قدر كه شاعر ناچار

نشاني درخت ممنوعه را به او داد.


فرشته رفت و از ميوه آن درخت خورد,اما پرهايش ريخت وپشيمان شد.

 

آن گاه پيش خدا رفت و گفت:خدايا مرا ببخش,من به خودم

ظلم كرده ام,عصيان كردم و عاشق شدم.

آيا حالا مرا از بهشت بيرون مي كني؟


-پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدي!پس تو هم نمي داني

تنها آنكه عصيان مي كند و عاشق مي شود,مي تواند به بهشت من وارد شود!

و آن وقت خدا نهمين در بهشت را بازكرد.فرشته وارد شد و

شاعر را ديد كه آنجا نشسته است,در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط!


فرشته حقيقت ماجرا را برايش گفت.اما او باور نكرد.
آدم ها هيچ كدام اين قصه را باور نمي كنند.تنها آن فرشته است كه

مي داند بهشت واقعي كجاست!

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1387/07/08 توسط علی
   علسا


 

خورشید رفت و نی لبک ها را پر از غم کرد

نفرین به دستانی که شب را سهم عالم کرد

 

بی پرده می گویم: از آن روز پر از نفرت

دستی که اعجاز غزل ها را پر سم کرد

 

آن سیب سرخ آدمک های حقیر و مست

خونابه تلخی شد و تبعید آدم کرد

 

روزی که هرم آفتاب از غم خبر می داد

آتش شکفت و اشهد و انا.... بلالم کرد

 

خورشید فردا از پس ابری نخواهد زد

وقتی که غم بارید و یک نسل از خدا کم کرد.

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 1387/07/05 توسط علی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست