تـن تــو مثـه بهــاره و منـم پائيــــــز زردم
پشتِ پرچينِ نـگاهت،لـونه کرده آهِ سردم
بيـا دس بـزار تو دستـم،بپـريم تا اوجِ رؤيـا
جـايی که قفس نباشه،توحريمه قصـه ی ما
بپـريم مثه پــرنـده،از تن و قفس رهـا شيـم
معني ي عاشـقي اينه؛که از آدمـا جدا شيم
مي کشم طـرحِ لباتو رويِ بالِ شـاپـرک ها
اثـرِ بــرترِ ســاله! قصــــه ي عاشـقي ي ما
بـاورِ عاشــقي سختـه واســــه خيـليـا عزيـزم
شـب ميـدونه و ستـاره،با سيـاهي در ستيزم
طپشِ ثانيه هامي،حس خوب یه سلامی-
اگه کفر نباشه میگم تو خدای غزلامی
مثـه آدمـا نجيـبي،پُـر از احســاسِ عجيـبي
يـه مسـافـرِغـريبـي ،تـو مسيـحِ بــر صليبـی
روی هم رفته يه خوابی،تویِ ذهنِ شاپرکها
.پيـله ی چشــاتو واکن،دل بِکن از آدمکــها
نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/02/04 توسط علی کیانلویی

