دوس دارم بميرم امَا نبينم اشكِ تو رو
يه سبد غزل آوردم بچينم اشكِ تو رو
بويِ تو غزل پيچم كرده شبا ساعت 10
ماه تو بركه ي چشاته بخدا ساعت 10
مي زارم دستِ قلم رو تويِ دست واژه ها
تا به تصوير بكشن چهره ي زيبايِ تورا
يه قدم مونده با اعجاز چشات زنده شم و-
تا ابد دس به قنوت آفريننده شم و-
گم بشم برم تو نبضِ لحظه ها قافيه شم
ذره،ذره تو دل ِثانيه ها تجزيه شم
بخونم نمازِ عشقو به نيابتِ نگات
گم بشم واسه هميشه تويِ چشمايِ سيات
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/05/26 توسط علی

