تبليغاتX
تنهامی روم که تنهایی تنها نماند
تنهامی روم که تنهایی تنها نماند
ای کاش تمام رفتن هایمان بی بهانه بود ... و تمام نرفتن هایمان بی گلایه...!
   علسا


 

قطره،دلش دریا می خواست.خیلی وقت بودکه به خدا گفته بود.

هربارخدا می گفت :

" از قطره تا دریا راهیست طولانی؛ راهی از رنج و عشق و صبوری.

هر قطره را لیاقت دریاشدن نیست.

"قطره عبور کرد و گذشت،قطره ایستاد و منجمد شد،

قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.

هر بار چیز تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت و

روزی رسید که خدا گفت :

"امروز روز توست؛ روز دریا شدن.

" و خدا قطره را به دریا برد.قطره طعم دریا را چشید و

 طعم دریا شدن را.دیگر روز به خدا گفت :

"از دریا بزرگ تر ، از دریا بزرگ تر هم هست ؟"

خدا گفت : " آری هست ." قطره گفت : " من آن را می خواهم،

بزرگ ترین را ، بی نهایت را "

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت.

آدم ، عاشق بود.دنبال راهی بود تا عشقش را در آن بریزد.

اما هیچ راهی نبود تا سنگینی عشق را توان باشد.

قطره از قلب عاشق عبور کرد و از چشمش چکید.

خدا گفت :

" حالا تو بی نهایتی ،

چرا که تصویر من در اشک شبانه عاشق است ."

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/06/16 توسط علی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست