تولد.....
تا تورفتی واژه ها درگیر یک طوفان شدند
واژه ها و دست هایم سست و بی ایمان شدند
لب گشودم نام زیبای تو را ای ماه شب
در همان شب که غزل ها زاده ی باران شدند
سیب سرخی چیدم و این آدمک های نجیب
مثل اختاپوس و شیطان بر سرم ویران شدند
اسکلت های عجیبی راه خوابم را زدند
مست و هم آواز با تو همدل و پیمان شدند
باد می پاشد تو را در خواب پائیزی من !
از همان روزی که قلب واژه ها بی جان شدند
رفتی و من مانده ام با کوله باری از غزل
کاش می دیدی غزل ها زاده ی باران شدند.![]()
نوشته شده در تاريخ شنبه 1387/09/16 توسط علی

